مرتبط با : اندیشه های من
دلتنگی ای دیرینه امّا گرچه تکراری سوزناک و دلگیر ، سراسر وجودم را فراگرفته...
توان سخن گفتن ندارم
دلم تنگ است،
اگر تا کنون با گریه و ناله و ...خاموش می شد این عطش عشق و برای لحظه ای وجودم را به آرامش فرا می خواند ؛ دیگر حتی با خون گریه کردن نیز آرام نخواهم شد...
اما نوشتن اینها چه فایده ای دارد
تو که خود می بینی
تو که خود می بینی از سوز عشقت چه می کشم
تو که خود می بینی مرگ را هر لحظه پیش چشم خود نظاره گرم
از مرگم هراسی نیست ؛
سخت این است که عاشقی حاضر باشد جان دهد برای تو ...
اما قابلش ندانی
فریاد از این دلتنگی و بی تابی دل...فریاد
دیگر باید دیوانگیم به کجا راه یابد تا شاهد آن لحظه باشم؟
از سختی و زجر و ناله و زاری و... شکوه ای ندارم ؛ سالهاست که خو کرده ام با اینها؛
سخت این است که پاسخ دهی و من لایق شنیدن پاسخت نباشم ...
مولای من...
جانم فدایت ؛
عصر جمعه است، دلم گرفته بدتر از هر لحظه ی دیگر
نمی دانم دیگر از چه و از کجا بگویم...
بهتر است چون همیشه سکوت را پیشه سازم...
چرا که در این دنیا حتی با فریاد زدن هم کسی درنخواهد یافت عاشق دیوانه ای چون مرا...
می سپارمت به او ؛ و دل و جان خود را به دست تو و عشقت ... |