دست هايش به اندازه تمام کهکشان ها جاي دارد و قدم هايش در ابتداي زندگيست
او را و نگاه هاي عاشقانه اش را مي شناسم،
نگاه هاي مملو از ياس محبت او را مي شناسم،
او را که وجودش سر شار از ابي بي کران است..
اورا که همراه نسيم صبا مي وزد، آري اورا مي شناسم،
در دور دست هاست ولي در دور دستي که همين نزديکي هاست؛
خانه اش پر از سادگي و صفا کلبه ي بي ريا و محقر او را مي شناسم ،
او نيمه پنهان و روح گمشده من است آسمان خانه اش هميشه آبي باد