تبليغاتX
||کاش می شدخدارابوسید||

razizadeh7

سید محمد رضی زاده

razizadeh7

http://razizadeh7.blogfa.com

||کاش می شدخدارابوسید||

||کاش می شدخدارابوسید||

||کاش می شدخدارابوسید||

برگ در انتهای زوال می افتد،
میوه در ابتدای کمال
بنگر چگونه می افتی...
-----------------------------------------
به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم .
به سایت شخصی
سید محمّد رضی زاده
دانشجوی رشته مدیریت و برنامه ریزی آموزشی،
متولد شهر زیبای هشتپر تالش خوش آمدید.
اميدوارم در انتقال اندیشه هایم موفق باشم و همچنین آرزومندم لحظات خوشی را در این سایت سپري كنيد.
براي آگاهي از امكانات اين سایت خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين سایت را مشاهده نماييد.
شماره تماس:
09117046698
ایمیل:
smr_razizadeh@yahoo.com شخصی

||کاش می شدخدارابوسید||

 
امروز   THE OFFICIAL WEBSITE OF SEIED MOHAMAD RAZIZADEH  
 
فهرست اصلی
صفحه اول
پروفایل
آرشیو
ایمیل


فهرست موضوعی

آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " ||کاش می شدخدارابوسید|| " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید.
خادم ملت
زیر سایه ی خدا
I am in the heart of god همینطوره؟
آغوش شقایق
معرفی وبلاگ و سایت
کتابخانه ی الکترونیک
~عكس تو حرف~
تنهاترین تنها
نوای دل
فانوس دریایی
**شبکه فناوری پلدختر **
فقط عاشق ها بخوانند
انجمن علوم تربیتی دانشگاه قم
نامه های بی پایان
تا طلوع انگور...
دردنوشته هاي دانشجوي مسلمان
"دانلود بهترین نرم افزارها"
صدای پای عشق می آید
دختر بسیجی
یکی جلوی این روزهای زندگی منوبگیره
هرچه میخواهددل تنگت بگو
من + تو = 0
کلمات عاشقانه خدا
لیست وبلاگ های بروز شده
طلبه نسل سوم
پایگاه مرکز قرآنی ثقلین تالش
ذاکـــریــــن حــسـیـــن(ع)
آشـــنــای تـــنـــــها
هیئت جوادالائمه غرب تهران
تا طلوع انگور...
یه تیــر و چنـــد نـــشون
قالب بلاگفا
آرشیو تماس با ما


مي دانم با مني..

 خدايا ، كور دنياي مرا تماشا مي كني ، يك شب ، در ميان تمام اين شب ها در دلم نبودي ،‌شايد هم بودي و از سر حكمت خواستي من بپندارم كه تو نبودي و شايد هم كمرنگت كرده بودم ، اما توي اين عصر ، يك كور عصر ، يك كر عصر ، يك لال ، با همه ي اين بي سر و صداهايي ،  دو كبوتر باهم بر شاخه اي در باغچه نشسته اند و به آسمان نيلگون تو خيره اند .

من نيستم اما انها انگار سرحال و بشاش و خندانند ، چرا كه لال هاي اين دنيا را مي فهمند ، كور ها را مي بينند و كرها را مي شنوند و حالا هر دو باهم بوي بنفش تو را نفس مي كشند .

خدايا كجا باز بيابم تو را ، الهي وصل تو كجاي ديار ناكجا اباد است ؟ من مهجور به دنبال دردانه ام مي گردم ، يارب از كرم خود  دري به رويم بگشاي ، مهربانم در اين رسم عاشق كشي زمانه ي خراب ، بگذار تا بيابم تو را .

خداي مهربانم راهي به من بنماي كه راه نجاتم از اين بند باشد .

اي يگانه خالق هستي ، جز از ياد تو هر چه بر دل كوچكم است را برچين . خدايا صلح را صدا كن ، مهدي را بخوان كه زمانه خراب است .

مي دانم كه از جرم و معصيت انبوهم ، اما خدايا پيشترآموخته ام ، كه تو خيلي لطيف و مهرباني .

الهي ما را به غير خودت محتاج مكن . الهي دلبستگي امان را از اين فلك اطلس بر گير .

خدايا من باز آمدم ، مگر غير اين است كه گفتي بازآ ! مگر غير اين است كه فرمودي هرآنچه هستي باز آي ! ‌غير از اين است كه گفتي گر كافر و گبر و بت پرستي بازآي ؟  اي صاحب دنيا و دين ، من صد بار توبه شكستم و  آمده ام باز . ببخشايم .

نازنينم كلامت را مي خوانم ، نازنينم تو كلامم را مي شنوي؟ مي دانم با مني ، در طول همين جاده ، در طول اين كوچه هاي تنگ و تاريك و لب پر شده ، مي دانم مهربانم كه فهميدي ديگر مال خود نيستم و به هم ريخته ام ، از دستم ناراحت مي شوي ؟ خدايا مگر" من"  ، متعلق به" تو" نيستم ؟خدايا مگر" من" ، از" تو" پناه نخواستم ؟ خودم ، روحم ، وجودم ،  عمق چشمانم و همين زندگي خيلي بي چيز و كوچكي كه در يك مشتم جمع مي شود را به تو مي سپارم .

خدايا آرزويم را بپذير ، فقط در ناكجا آبادم ، خدايا من فقط تو را مي خواهم ، آرزويم همين است .

بودنت را فراموش نخواهم كرد ، دوست داشتنت را فراموش نمي كنم ، اي همه ي بزرگي كه در همين وجود كوچكمي ، حضورت را لمس مي كنم ، مي بينم كه حافظ مني  و هر بار زمين مي خورم ، ياريم مي كني .

مي داني از تنهايي چه لذتي مي برم ؟... تو را .... چه لذتي از تو بالاتر اي حق ؟

لذت مي برم كه جز تو هيچ ندارم . لذت مي برم كه وقتي با تو نجوا مي كنم ‌  از اشكهايم هم لذت مي برم ، لذت مي برم كه فقط با تو صفا مي كنم .ممنونم كه غمم دادي تا تو را پيدا كنم . شكرت كه با من همان كردي كه نمي دانستم كه اينقدر مي خواهمش .  لذت مي برم كه هستي، كه مرا تنها نمي گذاري .

خدايا شكرت از اين حس پرستش و از اين فطرت قشنگي كه در دل همه ي مخلوقاتت گذاشته اي .

قول مي دهم ناشكر نباشم ،قول مي دهم جز تو ديگر نخواهم .

شكرت كه دستانم ديگر نمي لرزند ، و هنوز ميزيم و از بوي خوش تو سرشارم و در هواي تو نفس مي كشم .

سید محمد رضی زاده شنبه بیست و یکم آذر 1388  نظر بدهید!

چقدر شاعرانه دوستت دارم...

مهربانا می دانی چه ها گفتن دارم برای گفتن،می دانی هر وقت دلتنگم تند و تند به سویت گام هایم را بلندتر می کنم و با چشمانی اشکبار از تو گدائی می کنم .
خدایا می بینی دیده ی آشفته ام را؟ می بینی دستان لرزان به سوی تو بلند شده را ؟ می بینی سر به سوی تو کج شده را ؟ خدایا پیش چشم تو تنها یک بنده ام، یک بنده کوچکی که همیشه دوست داشت دلش اما آسمونی باشد .
معبود من پس کی ؟ کی این فاصله ها پر می شود ؟ که در وسعت دریایی و آسمانی دل خود غرق می شوم تا دگر من ، من نباشد . و همه تو باشی !
نازنینا هیچ وقت حال عشق بازی با خودت را از من دریغ نکن . از من مگیر چیزی که به من لذت فرادنیایی می دهد .
مهربان دوستم احساس می کنم مثل سیب سرخی هستم که بر صورتش لکی افتاده و اما در سیرت دارد له می شود . بیا و بشکافم و ببینم که چه بر روزم می آید . پروردگار همه وقت همراهم ، بیا این لک را از وجود من ببر و ترمیمم کن .
دلم را وسعت ده ، وسعتی که بزرگی و مهربانی هایت را در یابد و غالب شاکرت باشد .
ای چاره ی بیچارگان به اهل بیتت قسم ، چاره ام شو .
دردی دارم ، از جانم برگیرش ، خدایا همه چقدر شاعرانه دوستت دارند و چقدر زیبا با تو سخن می گویند ، در رگ هایم جان بریز که من هم با همین زبان کهنه ی ساده حرف ها دارم برایت .
پادشاه سرزمین من حرف هایم بوی عشق می دهد ؟ می دانی خود را می آرایم فقط برای تو ؟ می دانی خود را پاک می کنم برای تو ؟ راه می روم ..می پوشم .. حرف می ز نم ..تفکر می کنم و ... همه برای تو ؟ آری ! بوی عشق می دهد حرفهایم . این عشق همانند گم شدن است در ذات بی معنای تو .
ای هستی ساز مرا عاشق تر کن ، مرا توان عاشقی ده ، مرا سعادت ده تا گم تر شوم ، گمم کن در جائی که هیچ گاه حیران و سرگردان بیراهه هایی همچون بیراهه های دنیا نخواهم شد .
خدایا به یادم بسپار تا برای هر کاری که انجام می دهم یاد تو را از خاطر بگذرانم تا تو به خاطرم بیاوری که چه می کنم .
تو همانی که نزدیکترینی به من ، خدایی که همیشه مثل مدد یاری همراهم است ، خدایی که مرا همیشه در پس اشک های روانم می دید وقتی هیچ کس نمی دیدم . تو همان خدائی که غمم را می داند و به غمم لبخند می زند چرا که روزی خود آرزو می کردم پر از غم شوم تا پر از عطر خدا شوم .
خدایا در روزهایی که میهمان توئیم و به خاطر عشق به تو ، عشق می کنیم ، یاد ابوالفضل العباس بدجور این روزه دارهایت را خونه خراب می کنه ! آب و او ! چه سری بود معبودم ؟ کربلا ! جائی که بعضی ها آنجا در به در می شوند و بعضی ها درست .
ستاره ی دل من ، خدای من ، من هم به خود می گفتم کربلا رفتن من ، مرا همانی می کند که تو می خواستی ! اگر من حس سیب لکه زده ام .... پس نشد .... نشدم اونی که باید .... نشد . اما خدایا این عشق چیست ؟ تا ندیده بودم می گفتم هر چه دورتر ببینم ، به موقع مرگم نزدیکترم وآدم تر . اما می بینی ؟دیدم و نشد . به هر دری زدم نشد . ابوالفضل خوبم یادته موقع رفتن ، درست عین بچه ای که داشتند از بابا و مادرش جدا می کنندش ،  شده بودم . قرار این بود ؟ مگه بهم آرامش ندادی که برو ، زود برمی گردی ! آخه عباس نازنینم ، آخه امام حسین قرار نبود دوری ما اینقدرها طول بکشه ها ! آره می دونم دوری و دوستی اما نگفتن این همه وقت دوری !
چی کار کردم ؟ عباس می بینی دوباره شده مثل قدیم ترها ، دوباره دلم خوشه به عکس بین الرحمین روی دیوار اتاقم  که ! دلم خوش شده که خواب ببینم حرمت رو ! آخ که چقدر حرف تو این سینه دارم و نمی تونم به زبون بیارم !
مهدی جانم تو دعایمان بکن . ای تجلی عشق می دانم که دلت به درد امده است از بی محلی های ما ، اما قصد این دارم که هر لک اضافی ای را از پوسته و هسته ی دلم پاک کنم . کمکم می کنی ؟ می دانی که چقدر همه ، نه تنها ما ، همه ی دنیا به تو نیازمندند . قنوت هایم همه حال و هوای تو را دارند و توئی که انها را طولانی می کنی . می گویند تو نیمه های شب برای شیعیانت دعا می کنی !
بی تو نازنین ، هر جا که بنگری پر است از انتظار و انتظار و انتظار . بیا و نگذار ، نباید ها باید شوند . نگذار دلهای پاک را ویران کنند . نگذار از عرفان و عشق بازی با خدا هم موسیقی بسازنند و با آن برقصند . یار من بیا و نگذار صوت قران تنها صوتی شود برای رادیو و مجالسی خاص . نازنینم بیا و باز هم به گوش فراموش کرده ها و مردم جاهل برسان که بی حجابی را ننگ می دانی . و رنگ چادر را بهترین رنگ و لعاب . از چه بگویم ؟ خدایا با زبان روزه در ماه خودت از تو تمنا می کنم به مهدی ات رسالت دهی تا بیاید و نگذارد گروهی از ندانسته ها ، آزادگی را پشت پا زدن بر دین معنی کنند .
ای پرده نشین زهرا ، به داد دین فاطمه برس . بیا .

سید محمد رضی زاده شنبه بیست و یکم آذر 1388  نظر بدهید!

ببخش..

show

خدایا امشب اگر پر از بغضم مواخذه ام کن  و بامن همان کن که در خور آنم!

خدایا ببخش که جانم می سوزد  و از سوختن لذت می برد.ببخش که هر جمعه با یاری خیالی به جمکرانت رو می کنم و دل را خوش .

بارالها دستانم را بگیر که هنوز از همان زمستان سرد هم سردتر است  " کمکم کن که با ناله های بی صدایم جز تو را نمی خواهم .

خدایا بیا و جانم را بگیر " و مرا به عشق راستین نزدیک بگردان.

خدایا ببخش بر من که سرگردانی ام را هیچ وقت به این بزرگی نیافته بودم  بر من ببخش که هر شب سیل اشک بر بسترم روان است.

خدایا آرزویم این است که اندوه چشمم را از هر دل و چشمی مخفی نگه داری .

خدایا انسانهای زیادی آمدند . به درد دل من گوش سپردند   لیکن یاریم کن تا دلی برای دل سوخته ام نسوزد و آرزوهای مرده ام را برایم آرزو نکند  که می دانم بد دردی است .

 پروردگار نازنینم  از نگاههای سنگینی که روز و شب به دوش میکشم رهایم کن.

خدایا عشق لابه لای نیایشهای کوچکم را بپذیر و مرا از سر و صدای بین آدمها خلاص کن . رهایم کن که خیلی خسته ام ای خدا .

مهربانم امروز که بیشتر از هر روزی به مرز خستگی و فراتر از آن رسیده ام تو را به عظمتت قسم می دهم که دشمنانم را خشنود گردانی و مرا نجات .

خدایا آرزو دارم که  بر بندگان خود رحم کنی و گاهی من درمانده را از عشق خودت خشنود  .

خدایا عبادات ناقص مرا بپذیر و همیشه به یادم بسپار که آنها را از طمع بهشت نگویم و جز برای رسیدن به تو عاشق نباشم .

خدایا فراموشم مکن و به من و شکوه های حقیرم  گوش بسپار .

خدایا اگر روزم به گریه است و شب نیز نیست آسایشی برای من ببخشم .

تو تنها کسی بودی که هر وقت خواستمش بود  ،  هروقت صدایش کردم  صدایم کرد . باز هم بمان .

 بارخدایا از من دوری مکن که حس میکنم باز هم مصیبت نزدیک است و می دانم که یاری رسی جز تو برای من نیست .

خدایا به یاریم بشتاب و جانم را از زخم و زندگی ام را از دنیا بستان. خدایا زندگی ام را از دنیا بستان .

خدایا مرا از دل سوختگی ها  و  این همه سر و صدا نجات بده ... آرزویم را بده  .

میدان که  تو به من پاسخ میدهی !

خدایا قدرتم بده تا همیشه با هدیه ای که تو را خوشحال میکند به درگاه باشکوه و نیرومند تو وارد شوم.

خدایا قدرتم عطا کن تا صبور باشم ...صبورتر از همیشه . صبورتر..هنوزم  صبورتر .

خدایا خانه دلم  سرد و تاریک است . نگذار چیزی یا کسی مرا از تو دور کند  . خدایا من قدرشناسم  تو هم مرا با همین کوچکی ام بپذیر .

خدایا همه رفته اند و می بینی به جز تو به کسی خراب نمی شوم . دستانم را بگیر .

پروردگارا قربانی شدن هم زیبا بود  اما  خدایا کمکم کن بار دیگر به خاطر تو قربانی شوم که دیگر طاقتم نیست .

خدایا به شرافت و آبرویم قسم دیگر در این گود سیاه و تنگ به جست و جوی گوهری آسمانی نخواهم بود   تنها تو را می خواهم . بیا   منتظرت هستم .

خدایا ........ .

خدایا نگذار با دست آدمیان خورد و نابود شوم.

بگذار به دست تو آواره شوم . بسوزم . بمیرم . تنها برای تو و عشق پاک تو .

خداوندا به  حرفایی گوش بسپار که آدم های دنیوی حاظر به شنیدنشان نشدند . نگذار ببازم ..کمکم کن فقط برای تو بسوزم .

خدایا کمکم کن استوار باشم .

پروردگارم پناه تن بی پناهم باش .پناهم باش ای خدای مهربان .

خدایا پاک نگهم دار تا بتوانم با رویی گشاده به سویت آیم .

هیچ هستم و بودم . خدایا جز تو چیزی نمی خواهم،نخواستن چیز زیادی است ؟ کمکم کن باز هم نخواهم جز تو را .

خدایا  نخواستن دنیارا از تو می خواهم . طلاق دنیا را می خواهم . سیرم خداوندا .  بیا که دارم می سوزم .

خدایا خوشبخت کن تمام مردان و زنانی را که با نامت پا به زندگی گذاشته اند  .

خدایا سپاسگذارم از تویی که باعث شدی بدانم و باور کنم که بی تو هیچم ...هیچ .
 
خدای مهربانم دوست دارم بسوزم و با هر شعله ای که تو را به یادم می آورد  ناله کنم .

خدایا عشق به تو یعنی به سویت دست بلند کردن و با ناله از تو خودت را خواستن .

 خداوندا شادش گردان .

بغضی ناخواسته راه گلویم را انگار می بندد  درست نزدیک همین رگ گردنم .

خدایا میی گویند همیشه بالاتر از هر انسانی ، انسان بالاتری وجود دارد کمک کن همه به بالاترین انسانها برسند  .

خدایا! من یک مسلمان هستم، دوست دارم با تو باشم ، دوست دارم پیرو عترت رسول تو باشم ، دوست دارم چارچوبه فکرم را از تو بگیرم تا در فهم نظام تو ورود صحیحی داشته باشم؛ نمی‌خواهم برای خود خیال‌بافی کنم تا با ذهنیّت ساخته خود به جهان خدایی تو وارد شوم، زیرا در آن صورت ذهنیّت من یک چیز است و نظام تو در عالم چیزی دیگر.

خدایا! دوست دارم از منظر تو ببینم، تا ببینم آنطور که تو می‌بینی. دوست دارم خواست خود را کنار بزنم تا خواست تو در من جاری باشد و بخواهم آنچه را که تو بخواهی.


 بارالها کمک کن به عروسك كوكي هایی که  مي خواهند كه دوباره متولد شوند. عروسک هایی که نمی خواهند گذشته ی زیبایشان را به دست بی محبت" روزگار فراموشی " دهند ، عروسک هایی که می خواهند دنیا را بدون این رنگ و لعاب ها ببینند . همين..!اين چيز زيادي است ؟

خدایا آرزویمان همین است که اگر روزي به جائي رسيديم  از خاطرامان پاک نشود كه از كجا شروع كرديم!

سید محمد رضی زاده سه شنبه هفدهم آذر 1388  نظر بدهید!

می دانم که می شنوی ام!

ای خدای وقت بیقراری و سوخته حالی ام ، ای خدای عاشقی ام ، مانده شده ام  از غم کشیدن ، ای احدی که من پناهم هم جز در تو نمی یابم ، ای تو که یک ماه تمام مرا به درگاهت پذیرفتی تا مهمانت باشم ، من باران روزه داری ام را خوب  استشمام می کردم ، خدایا تشنه ی باران توام . تو مرا کرده ای دلداده ی خویش ؟ دلداده ای که صبح های زیبا و هرگز نیامده  ی رمضانش را با اهنگ " اللهم انی اسئلک من بهائک .. " شروع می کرد و  وای می ماند تا بارانت را بر سرش ببارانی تا از نگاه و بوی تو سیراب شود .

ای خدای اشنا و بیکران من ، ای آسمانی دل خاکی من ، همانند سفر بود ، انگاز از مجاورتی آمدیم و اکنون به مجاورتی زیبا تر رسیده ایم . من از سیاحت کویری باران خورده می آیم  و اکنون مثل باران آبکی جویبارهای کوچک روان ، روانم . چندین روز بود که ایستاده بودم من هم ... . تا دلم را قرار دهی .
ای صدای عاشقی قرآن ، مرا ببخش که آلوده ی دنیای رانده گشتگانم .
می دانم که خوب شنیده ای حرفهایم را در شبی که زمین را به قدر آورده بودی تا قدر دلتنگی هایم را بشونی و برسانی به گوش مهدی و فریاد العجل همه ی آنانی که در انصار ولایت فریاد می زدند . می دانم که دریافتی ام ، خواب دیشب " آن مرد ، آن درخواست لیوان آب ، آن هدیه ، ان مهر نماز و چه بود آن نورها ؟ ! " می دانم که می شنوی ام و حالا هم در نزدیکترین نزدیکی منی...

سید محمد رضی زاده سه شنبه هفدهم آذر 1388  نظر بدهید!

بهانه..

راه های زیادی داریم ، برای چه ؟ برای با تو بودن و با تو درد دل را گفتن .

من می نویسم ، من می نویسم چون چاره ی پاک تر و زلال تر و با صداقت تری جز این در خود سراغ ندارم . پیش خود می گفتم ، وقتی حرف می زنم برای یار می زنم که ان هم موجبی باشد بر خشنودیت ای مهربان خدایم ، اما نبود شایسته ی تو ، زبانی که هردم با غیبت از هرکس ، گوشت برادر خود را تکه تکه می کند لایق تو نیست . گفتم با خود حال که نمی شود بگذار دل و چشمم برای یارم باشد و با چشمم با تو سخن بگویم اما چشمی که با نگاه به هر منظره ای اتشی می افروزد لایق تو نیست . با خود گفتم حال که دل و چشم و زبانم در پی اغیار نرفت بگذار قدمی بردارم با همین پاهایی که عمری است به سوی ناکجاآبادت قدم بر می دارد ، اما این قدم هایی که هردم خسته می شوند و در عبور از موانع این مسیر ، ناخوداگاه به فرعی می زند و باز پا پس می کشد مگر شتیسته ی وجودی همانند توست ای عشق من ؟ یا رب می نویسم چون چاره ای جز این ندارم چرا که جرات ندارم که در نوشته هایم به عظمت وجودی خالقی استوار همچون تو کفر بگویم .

ای عشق تک تک مومنانت ، می دانی که در ته قلبم چه بلوائی بر پا شده است ، تو خوب می دانی از نوشته های نادیده ام برای زمینیان و پیدا برای آسمانیانت خوانده ای که در ته دلم عشقی است مثل دری که در دل یک صدف پنهان شده . ای حق بر حق  گوش بده ، عشقی دارم که خیلی وقت است قبول نکرده از طرفت ، شده تقدیمی تو ،شده فدای تو . کمک میکنی یا رب ؟

ای کاش تمام دلم می شد مثل همان ته قلبم ، ای کاش تمام وجودم می شد همین قطره های اشکهایم .

خدایا شنیده بودم که می گفتند  تو همیشه منتظر خدا خدا کردن بنده هایت هستی تا بی صبرانه به سویشان بروی و دست دلشان را لمس کنی ، فریاد می زنم ، ببین خدایا ، بهانه ای از این بلندتر هم آیا هست ؟ 

ای رحمتی که بر سر بی پناهانی همیشه ، ای خدای دلخسته دلانی همچون من ، ای خدائی که در حق خوبانت تبعیض قائل نمی شوی  چرا که محبتی داری برتر از هر محبتی ، برتر از حتی محبت مادر به فرزندی . ای ارحم الراحمین ، ای پوشاننده ی خطاهای بلندبالای من ، مهربانا خواهشی دارم بزرگ برای من و ناچیز برای خدائی چون تو . نازنینم اگر مهدی بیاید همه چیز هم می اید ، اگر این آرزو بیاید همه چیز با او می آید . در ظهورش تعجیل بفرما .

و ای خدای محمد و علی با من همان کن که خود خواهان انی . به من چیزی نده که باعث شود یادت را در یادم کمرنگ کنم . از اسارت نفس رهایم کن تا هر ارده ای بر من می کنی ، تو بخندی و من هم .

ای یار خوش نقش و نگار من ، ای مرهم من ، ای پناه من ، ای تنها عشق و امید من و ای مالک من هر چه دارم و ندارم از آن توست ، هر چه می خواهی از من برگیر و در عوض به من عشق خودت را عطا کن .

سید محمد رضی زاده پنجشنبه دوازدهم آذر 1388  نظر بدهید!

خدا وجود ندارد..!

 

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت،
در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت.
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد!
مشتري پرسيد چرا؟

آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني!
مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت..
به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد،
مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف
با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت:مي داني؟ به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند!

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم.
مشتري با اعتراض گفت:
پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آرايشگاه وجود دارند؟
"
آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند!

مشتري گفت دقيقا همين است،
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد...

سید محمد رضی زاده چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388  نظر بدهید!

خدا در كار زندگی ماست..

 

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»

صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.

دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند...

سید محمد رضی زاده شنبه شانزدهم آبان 1388  نظر بدهید!

مفهوم زمان!

بچه که بودم از پدرم پرسیدم: "ده دقیقه زمان زیادی است؟"
پدرم با کمی تامل جواب داد: "آره بابا. برای تو زیاده."
آن روز نفهمیدم که چرا پدرم میگوید "برای تو" زیاد است. نفهمیدم که فرق من با دیگران چیست؟
وقتی به دبستان میرفتم، مادربزرگم مرا تا مدرسه میبرد و به خانه می آورد. یکبار از او پرسیدم: "مامان تا مدرسه چه قدر راهه؟"
مادربزرگم جواب داد: "ده دقیقه."
آن روز به این فکر کردم که ده دقیقه زمان زیادی هم نیست، چرا که از خانه تا مدرسه راه زیادی نبود.
امروز که بزرگ شدم و درس خواندم و کار کردم و زندگی کردم می‌فهمم چرا آن روز پدرم در جوابم گفت: "برای تو زیاده".
بچه‌ که بودم زمان برایم مفهوم دیگری داشت. زمان به واقع وسعت داشت.

هر لحظه اش یک عمر بود. امروز که از صبح تا شب 100 تا از این ده دقیقه ها را تلف میکنم می‌بینم که هر عمرش فقط یک لحظه است، فقط یک لحظه !!

سید محمد رضی زاده یکشنبه دوازدهم مهر 1388  نظر بدهید!

دیروز جمعه بود...

اگر بیایی برایت از روزهایی خواهم گفت که در کنارم نبودی...

برایت از قطره قطره ی اشکهایی خواهم گفت که در فراقت ریخته ام...

برایت از دانه دانه های تسبیح هایی می گویم که عاشق "ایإک نعبد" 

و شاهد "ایاک نستعین" هایم شده اند...

برایت از ضربه ضربه ی قلبم می گویم که در عصر های پنج شنبه

می تپند...

برایت از لحظه لحظه های غم جمعه های بی تو خواهم گفت...

خواستم برایت بنویسم که چقدر دوستت دارم، ولی فهمیدم واژه ها

حقیرتر از آنند که عشق تو را تعبیر کنند...

پس تو را صبح هر جمعه در ندبه هایم می جویم "این بقیه الله" ...

...جمعه ای دیگر گذشت ، به ساعت نگاه کردم ، ثانیه ها هم بی قرارند...    

تا جمعه ی بعد منتظرت می مانم...

سید محمد رضی زاده

www.razizadeh7.tk

سید محمد رضی زاده شنبه چهارم مهر 1388  نظر بدهید!

ازدواج یعنی...

 شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟
 
استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟
 
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
 
استاد پرسيد: چه آوردي؟
 
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم.
 
استاد گفت :    عشق يعني همين!


 
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
 
استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!
 
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت.
 
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.
 
استاد باز گفت: ازدواج يعني همين...

سید محمد رضی زاده شنبه چهارم مهر 1388  نظر بدهید!

بالاخره سرم خلوت شد!

سلام به همه.

ماه پر خیر و برکت رمضان رو به همه ی دوستانم و همچنین همشهریان عزیز تالشی تبریک میگم.

شرمنده از اینکه یه مدت خیلی زیادی نبودم معذرت میخوام

تو این چند ماه حسابی با امتحانات پایان ترم دانشگاه و همچنین انتخابات دهم ریاست جمهوری سرم شلوغ بود. شکر خدا هر دو رو با موفقیت پشت سر  گذاشتم!

بعدشم الان مشغول نوشتن یک کتاب شعر هستم که می خوام تا پایان شهریور به اتمامش برسونم و تحویل انتشارات بدم، برای چاپ و امیدوارم که هرچه زودتر کتابم کامل بشه،

به همین خاطر نتونستم سایت رو بروز کنم.

اما،جبران می کنم!

                                           "یا علی"

سید محمد رضی زاده دوشنبه نهم شهریور 1388  نظر بدهید!

مادرم...

مادر

 كدام واژه می تواند مرا به وصف تو برساند .

 كدام جمله توان از تو گفتن را در خود می بیند.برای از تو گفتن شاید سكوت بهترین گفتار باشد.
تو را از آن روز كه بند بند وجودم به هستی تو بند بود ، از ان روزی كه طپش قلبت تنها صدای آرام بخش دوران تنهایی من بود.

از‌آن هنگام كه كار هر صبح و شام من شمردن نفس های پر مهرت بود ، می شناسم.

             مادرم...

                         روزت مبارک...

من که بیش از این را نمیتوانم در قبال زحماتت هدیه کنم؛

چون هر چه که تقدیمت کنم هیچ است...

سید محمّد رضی زاده

سید محمد رضی زاده یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388  نظر بدهید!

کوره داغ

آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟ آهنگر، سر به زیر آورد و گفت: وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار. 

آهنگری 

 به دعای مرد آهنگر دقت کردید؟

چه دعای قشنگی.

به نظر شما اینطور نیست؟

فکر نمی کنم کسی که طعم با خدا بودن رو چشیده باشه دلش بخواد خدا اون رو کنار بذاره. ترجیح بده توی اون کوره قرار بگیره سختی ها رو تحمل کنه.

خیلی ها رو دیدم که وقتی توی زندگی دچار مشکلات می شن خیلی زود می گن خدا عادل نیست، یکی باید مثل من سختی بکشه و یکی دیگه بالای شهر دنبال عشق و حال باشه. یا می گن خدا ما رو دوست نداره.

سختی ها و مشکلات در زندگی در رشد شخصیتی ما تأثیر به سزایی داره. همونطوری که در انجیل گفته شده: در سختیها نیز فخر می کنیم، زیرا می دانیم سختی ها بردباری به بار می آورد و بردباری شخصیت را می سازد و شخصیت سبب امید می شود و امید به سرافکندگی نمی انجامد.

این هم یک مثل هندی که فکر می کنم بد نباشه اگر بخونید:

فقط در ناملایمات است که فضایل انسان به اوج خود می رسد. در غیاب باد، یک پنبه مانند یک کوه استوار است.

 حرفهام رو با یه آیه از انجیل به تموم می کنم: هرگاه با آزمایشها روبرو می شوید آن را کمال شادی بیانگارید، زیرا می دانیم گذار ایمان شما از بونه آزمایشها پایداری به بار می آورد.

 امیدوارم کنار توی کوره خوب خوب آماده بشید.

سید محمد رضی زاده شنبه بیست و چهارم اسفند 1387  نظر بدهید!

روز جالب من

سلام!

امروز امتحان اصول و مبان آموزش و پرورش داشتیم، منم چون خیلی بیش از اندازه اعتماد به نفسم بالاست و با کمک IQ قدرتمندم! با خودم قرار گذاشتم جزوه رو 10 دقیقه مونده به امتحان بخونم!

یک ربع به امتحان مونده بود؛ بدو بدو رفتم تا دانشکده علوم انسانی.

شروع کردیم یه نگاه به جزوه بندازیم که دیگه ساعت 4 عصر(وقت امتحان ) شد.

کیف و موبایل و جزوه ی خونده مشده ی خودمو به نگهبانی دانشکده تحویل دادم،رفتم نشستم رو صندلی که اسممو نوشته بود. وقتی ورقه سوال رو گرفتم خواستم بنویسم خودکار تموم شد!!!

 منتظر موندم یکی از مراقبا بیاد طرفم بهش بگم واسم یه خودکار بیاره. بعد که خودکارو گرفتم مسئول حضور و غیاب اومد سراغم که حضور و غیاب کنه، منم باید امضا می کردم. بهش گفتم. من خودکارم نمی نویسه رفت یه خودکار از بچه ها گرفت. خودکارو بهم داد گفت امضا کن.وقتی خواستم برگه رو امضا کنم، امضام یادم رفت!!!

یه ذره مکث کردم، بعد یه امضا مثلا شبیه امضای خودم کردم که بیش از این ضایع نشم، بعد شروع کردم تستا رو جواب دادم. همه تستا  رو در عرض کمتر از 5 دقیقه زدم، ورقه رو تحویل دادم و سریع خودمو به خوابگاه و اتاق تلویزیون رسوندم که ببینم بازی ( پرسپولیس VS مس کرمان ) چن چنده.

که دیدم چشمم روشن، تو 10 دقیقه ای که من نبودم یه گل خورده.

اعصابم خورد شد! بعد بازی که تموم شد از پنجره بیرون رو نگاه کردم دیدم داره برف میاد...! یه عالمه..!

زودی لباس پوشیدم  که برم داخل شهر،یه کم دلمون وا بشه از بس که تو خوابگاه و دانشگاه موندیم، فسیل شدیم!

خلاصه برای تجدید روحیه هم که شده، زدیم بیرون. از در خوابگاه که اومدم بیرون دیدم یه پرشیا جلوم نگه داشت گفت تا سر در دانشگاه میرم منم گفتم باشه سوار شدم و از قضا تا داخل شهر منو رسوند.

حالا نوبتی هم که باشه نوبت نتیجه گیریه:

من از مطلب بالا نتیجه میگیرم که آدم نباید امضاشو یادش بره، حتی اگه خودکارش تموم شه!!

سید محمد رضی زاده چهارشنبه هجدهم دی 1387  نظر بدهید!

مدعیان

از میان آن همه مدعی،تنها 72 نفر ماندند.

اکنون میان این همه مدعی هنوز 313 نفر...ای دل!تو چه می کنی؟

هنوز گاه آن نرسیده که خود را به قافله برسانی..؟

سید محمد رضی زاده جمعه بیست و نهم آذر 1387  نظر بدهید!

متأسفم...

واقعا متأسفم واسه خاطر بعضی دوستان.

به نظری که چند وقت پیش یکی از کاربران وبلاگم درباره مطلب ( آموزش ساختن ایمیل در یاهو مسنجر )نوشته، توجه کنید:

"این چیزا چیه به مردم یاد میدید؟

 خیلیا جنبه ندارن همینطوری تو گناه غرقن اینجوری بدتر میشه آقا پسر!!!"

اولین حرفی که به ذهنم رسید این بود که چقدر تو جامعه ما آدمای تنگ نظر و کوته فکر وجود داره!

متاسفم...

سید محمد رضی زاده سه شنبه دوم مهر 1387  نظر بدهید!

ما بی ظرفیت هستیم، هر شب 10 صفخه بنویس...!

متاسفم!

من هر چقدرتوضیح بدم ،باز هم میدونم از دوست و آشنا که به سایت من مراجعه میکنند، خواهند گفت که به چه علت این پست مطلب رو زدی؟و به من خرده خواهند گرفت که: خیلی زشته از شما بعیده!

بله از شما هم بعیده!!

اگر خدا ستارالعیوب نبود ما چه راهی فراری داشتیم؟می خوام بپرسم که در این صورت چه تعداد از آدمها آبرو داشتند؟

این آمار نشان دهنده ی استفاه ی بهینه ی ما ازیک بانک اطلاعاتی عظیم (اینترنت) هست!

اینها همون جستجوی مقالات و سرچ تحقیقهای علمی فرزندان این مرز و بوم هست.

جوانان ما درچه فکری هستند ، و جوانان کشور های دیگر در چه فکری؟

ما غرب رو فقط در سکانس های پورنو و مستهجن میبینیم اما دریغ که این عوام فریبیست...

ما هنوز هم متوجه نیستیم که با این ترفند غرب، هنوز در جای خودمون ایستادیم و حرکت به سمت پیشرفت نخواهیم داشت!

من منتظر نظرات شما دوستان عزیز هستم

 

توضيح: کلمات خيلي ناجور با علامت دلار سانسور شده!

باز هم توضيح: اينها کلمات کليدی‌ای هستند که در يک بازه‌ی زمانی مشخص توسط موتورهای جستجو و توسط کاربرهای ايرانی سرچ شدن!

 1- سکس 64293ا
2- سکسی 36167
3- زن لخت 23613
4- فیلم سکسی 14184
5- $$ 8838
6- خاطرات سکسی 7837
7- عکس سکسی 7552
8- داستان سکسی 7238
9- $$$ 6603
10- سکس خانوادگی 5529
11- فیلتر شکن 4536
12- عکس سوپر 4422
13- داستانهای سکسی 4132
14- سکس ایرانی 4038
15- عکس 4032
16- عکس سکس 4008
17- یاهو 3609
18- عکسهای سکسی 3444
19- جوک 3073
20- ماهواره 2956
21- رقص شرقی 2868
22- ج ن د ه 2098
23- $$ن 2066
24- گوگل 1991
25- بهترین داستان سکسی 1981
26- شعر 1972
27- اخبار 1950
28- عکس جوک 1820
29- داستان سکس 1875
30- عبور از فیلتر 1858
31- هدیه تهرانی 1841
32- حشری 1762
33- رقص 1725
34- جیگر 1683
35- $$$ زدن 1653
36- فیلم سکس 1635
37- صدام حسین 1621
38- بی بی سی 1580
39- مدل لباس 1538
40- ایران سکس 1438
41- اسلام 1390
42- دختر 1339
43- بورس 1325
44- دانلود 1312
45- جک 1283
46- ایران 1279
47- محمد 1274
48- عکس سکسی ایرانی 1267
49- زن 1202
50- داستان سکسی ایرانی 1125
51- تصاویر سکس 1100
52- موسیقی 1081
53- عشق 1050
54- ایران خودرو 1037
55- گوگوش 965
56- $$$ $$ 962
57- عکس سکس هنرمندان ایرانی 956
58- ترانه 953
59- فیلتر 951
60- دوربین مخفی 947
61- دوست یابی 922
62- نرم افزار 916
63- فیلم 904
64- جنسی 903
65- دانلود نرم افزار 884
66- موبایل 877
67- قرآن 862
68- پستون 814
69- گوگل فارسی 801
70- وب 787
71- هک 783
72- سینما 775
73- کامپیوتر 754
74- عکس سکس ایرانی 752
75- بازی 745
76- سوپر 742
77- عکس دختر 705
78- عکس $$ 696
79- پستان 681
80- مهدی فارس 677
81- لباس 651
82- ترانه ها 637
83- خاطرات سکس 635
84- چت 634
85- ریاضی 622
86- آموزش 617
87- فارسی 617
88- شیمی 617
89- دانلود فیلم 616
90- دی جی مریم 611
91- دانشگاه پیام نور 610
92- مترجم 609
93- روزنامه ایران 587
94- شجریان 586
95- فوتبال 578
96- امام علی 575
97- سکس با $$$$ 575
98- کتاب 570
99- سایتهای ایرانی 566
100- ترجمه 562
101- فیلم سوپر 556
102- دختران 552
103- لیلا فروهر 547
104- موزیک 531
105- آموزش سکس 529
106- فیزیک 514
107- قرآن کریم 509
108- زلزله 502
109- سوالات کنکور 83 493
110- مقاله 486

پ.ن: چه گويم که ناگفتنم بهتر است...! تاسف باره

سید محمد رضی زاده سه شنبه نوزدهم شهریور 1387  نظر بدهید!

آیینه دل...

 
وخدای ما،او که خودش همیشه نگران بنده است،سراغ بنده اش را میگیرد،او که خودش رزق میدهد، میخوراند، می پوشاند، می نوشاند وآنگاه که بیمار شدی همان خدا شفایت میدهد .

جای این خدا در زندگی ما کجاست؟ کدام ملاک ومحور زندگی ما با اوست؟ در کجای زندگیمان جای دارد؟ در شادی هایمان؟ در غم هایمان؟یا در بن بست هایمان؟

یا در هیچ کدام؟

آیا برای چنین خدایی هیچگاه هدیه ای فرستاده ایم؟یا به پایش گلی ریخته ایم ؟

کاش به اندازه ی همان بت پرستان ما خدا پرست بوده ایم!

ولی اگر دوست داشتی روزی برایش هدیه ای ببری،نگران خرج و مخارجش نباش،بهترین بنده نوازی ها در قبال کوچکترین هدیه ها میکند،بهترین خریداری را،یک آینه کوچک،تنها یک آینه کوچک .......

همان آینه دل...

همیشه زشتی وجودمان را برایش برده ایم،

آیا وقت آن نرسیده که آینه قلب مان را هدیه کنیم تا زیبایی های خود او در آن منعکس شود؟

وآیا هنوز وقت خانه تکانی دل نرسیده ؟

سید محمد رضی زاده شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  نظر بدهید!

من اواز خواندن راازرودخانه ها یاد گرفتم !

خدایا تو را می پرستم و تنها تو را دوست
دارم خدایا به من قدرتی عطا کن که
بتوانم آن باشم که تو می خواهی .
خدایا تو را در بی کسیهایم به چشم دل
نظاره گر بوده ام ، چگونه باید تو را بخوانم؟
خود نمی دانم.
خدایا این تویی که همه ی وجودم را به
تو تقدیم می کنم .

من اواز خواندن راازرودخانه ها یاد گرفتم

وعشق ورزیدن را ازادم

اولین کسی که عاشق توشد

من بارها ازپشمهای تو به چشمه های بلورین ابدیت رسیده ام وبا دستهای تو دروازه های بهشت را بازکرده ام.

ای خدای افسانه های شیرین!

شاخه های روحم رامانندروزهای کودکی سرشارازسیبهای سرخ صداقت کن

وصدایم راگرفتارمرداب نکن.

رویاهای من همه دردوردست گم شده اند

وتودرنزدیکی من کمی انطرف تر ابارانی که روی ائینه ام میریزد نشسته ای ومهربانانه به فرشته ها میگویی جاده ای راکه

به سویت می اید به من نشان بدهند.
من میرم وتا وقتی که از هر گونه گناه  پاک شم. تا آن سلامی که به پاکی به شما تقدیم کنم خدا نگهدار

ولی یادتون نره که :

آیینه دل

وخدای ما،او که خودش همیشه نگران بنده است،سراغ بنده اش را میگیرد،او که خودش رزق میدهد، میخوراند، می پوشاند، می نوشاند وآنگاه که بیمار شدی همان خدا شفایت میدهد .

جای این خدا در زندگی ما کجاست؟ کدام ملاک ومحور زندگی ما با اوست؟ در کجای زندگیمان جای دارد؟ در شادی هایمان؟ در غم هایمان؟یا در بن بست هایمان؟ یا در هیچ کدام؟

آیا برای چنین خدایی هیچگاه هدیه ای فرستاده ایم؟یا به پایش گلی ریخته ایم ؟کاش به اندازه ی همان بت پرستان ما خدا پرست بوده ایم!

ولی اگر دوست داشتی روزی برایش هدیه ای ببری،نگران خرج و مخارجش نباش،بهترین بنده نوازی ها در قبال کوچکترین هدیه ها میکند،بهترین خریداری را، یک آینه کوچک،تنها یک آینه کوچک ....... همان آینه دل...

الهی!

آرامشی عطا فرمابپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم.

شهامتی که تغییر دهم آنچه را می توانم.

و دانشی که فرق این دو را بفهمم.

(جبران خلیل جبران)

سید محمد رضی زاده شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  نظر بدهید!

یک روزی!!؟

يك روزي من همسايه بودم با ملائك

يك روزي من بودم و  يك اسمان ستاره

يك روزي از اب وضوي دستم جوانه ميزد خاك خسته

يك روزي از  اشك چشم مرواريدي مي ساختم غلتان بر سينه چهره 

يك روزي شانه هاي يزدان تكيه گاهم بود

يك روزي نام  دوست ورد زبانم بود    

يك روزي من و بودم و خيل صالحان

يك روزي من بودم عطر گرم عاشقي

يك روزي من بودم فارغ از هر دلواپسي

يك روزي من بودم اشناي ديرين فلك خالي از كين

يك روزي من بودم اواي خوش ربنا

يك روزي من بودم و  نداي لا تزغ قلوبنا

يك روزي من بودم نشاني بهشت در دست

اما امروز چه مانده از ان همه زيبائي

من مانده ام و تنها چند سطر كاغذ نوشته پاره 

من مانده ام و حسرت يك قطره اشك

من مانده ام و ذهني خسته

من مانده ام با كوله باري خالي و پوچ

چه كسي نشاني بهشت را از دست من ربود؟

چه كسي اينچنين  مرا دست و پاي بسته اسير خود نمود؟

دست دنبال گمشده اي ميگردد

اه دلم را كجا گم كرده ام ؟

 

آ ه ه ه....!

سید محمد رضی زاده جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387  نظر بدهید!

چندخط ازدریا!

چندخط ازدریا چندخط ازابر چندخط ازخاک چندخط ازفرشته ها....

 دراین زمانه که نه روی سنگها میتوان چیزی نوشت ونه روی ابها برای تو نوشتن چه لذتی دارد من حرفهایم  را روی نسیم هم که بنویسم توانهارا میخوای

 دیروزهمه درختان را صداکردم وبرای همه رودخانه ها نامه نوشتم

 دیروزبر تپه ای که پدربزرگم را میشناخت نشستم و برایت آواز خواندم.

  ناگهان سیبی روی اوازم افتاد وصدایم طعم بهشت گرفت.

 راستی ایا کلمه های یاغی رادراتش خواهی سوزاند؟؟؟

 آیا درختان ورودخانه ها رادرروزرستاخیز مواخذه خواهی کرد؟؟؟

 بگو فاصله من تا بهشت چندسال نوری ست؟؟؟؟

 آیا مدادهایم به بهشت خواهند امد؟؟؟

 آیا گلدانهایم را به بهشت راه خواهی داد؟؟؟

 آیا میتوانم اعتراض کنم؟؟؟

 آیا میتوانم دلم را روی تکه ای کاغذبنویسم وبرای بهترین دوستم پست کنم؟؟؟

 آیا دربهشت بهانه ای برای گریه کردن هست؟؟؟

نه

نه

من دوست ندارم به بهشت بروم!

 میخواهم هرروز بیقرار تو باشم و مدام دراتاق کوچکم دلم برایت تنگ شود!!

سید محمد رضی زاده پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  نظر بدهید!

خدايا ! من عشق به تو را هم،از تو مي خواهم.

در آسمان آبي لقاء خودت رخصت فرصت پرواز دادي و ماهي هدايتشان را در درياي قضاء خودت پروراندي آنانکه زنگار هر چه غير، از آينه ي دلشان زدودي، تا آنچه رخسار تو را به تمامه در قلب هاي خويش به تماشا نشستند.

ای خـــــــدا.....

 خدايا !  مارا از آن بندگانت قرار ده، که در دود آتش عشقي که تو در خرمنشان افکندي، تصوير روشن تو را ديدند و، خانه ي دل، براي ورود تو از اغيار تهي کردند. آنانکه در فضاي خلوصشان، جز بوي گل مريم تو نپيچيد، و در برکه ي چشمشان، جز نيلوفر آبي تو نروييد. آنانکه، بودشان را، جز در سجود سپاس تو نديدند.

 

 خدايا !  ما را از آنان قرار ده، که پيشاني شان سجده گاه عظمت تو، و چشمانشان بي خواب خدمت تو، و اشک هايشان زبان خشيت تو، و قلب هايشان متعلق محبت تو، و دل هاشان لرزان محاقت توست. اي آنکه ماه هاي رخسار تو روشنايي راه و زيبايي نگاه عاشقان توست.

 اي آنکه تنزه جمالت دل هاي عارفان را جلاي اشتياق مي بخشد.

 

 آتش عشقت را در خرمن وجودم بيافکن، تخم دوست داشتنت را گلدان دلم بکار، سبزينه ي محبت ات رادر برگ هاي به زردي گراييده وجودم بدوان.

 

 خدايا ! من عشق به تو را هم از تو مي خواهم، و عشق به عاشقان تو را و عشق به هر کاري که مرا به تو نزديک کند.

 

 خدايا !  عشقت را در دلم انداز، و عشق به اوليائت را،

و عشق به جاده ي منتهي به سوي تو را و عشق به علامات راهنماي به سوي تو وعشق به زائران تورا و عشق به زاهدان راه تو.

 

 خدايا !   مرا چشمي ده که فقط گريان تو باشد و سينه اي که فقط سوزان تو.

 

 خدايا !  خودت را معشوق ترين من قرار بده و مرا عاشق ترين خويش.

 

 خدايا !  چشم جوببارک عشق مرا به تماشاي دريايت روشني ده. مباد که دل من اسير جز تو شود و پيشاني قلبم برخاک محبت ديگري بسايد.

 

 خدايا !  نکند که روي از من بتابي و نشود که نگاه حيرانم را منتظر بگذاري.

 

 اي پاسخ دهنده و اي اجابت کننده !

 اي گل بخشش ديگران از گلزار تو !

 اي باغبان رحمت !     

 نثر نظم گون از سيد مهدي شجاعي

سید محمد رضی زاده چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  نظر بدهید!

خدایا!

خدایا:

می ترسم كه اگر به همين منوال پيش رود ديگر شعله هاي عشق تو در وجود من هر روز بي فروغ و بي فروغتر شود.
تاجايي كه ديگر نه اشتياقي براي پرواز داشته باشم و نه اميدي به رهايي!
پس اي خداي مهربان!
مرا از اين تكرار از اين يكنواختي كه همه ي روزهاي مرا فرا گرفته است رهايي ده !
خدايا: به من اشتياقي ده تا دوباره چشمانم قادر به ديدن شکوه تو در زيبايي گل ها باشد!
خدايا: به من اشتياقي ده كه دوباره بتوانم صداي مناجات تو را از زبان چكاوك ها بشنوم!
خدايا: به من عشقي ده كه روز به روز به تو نزديكتر شوم!

 

 


 

سید محمد رضی زاده سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387  نظر بدهید!

خدا را شکر...

خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم . اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.

I am thankful for the husband who snores all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me

____________

خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند.

I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street

___________

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.

I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed.

___________

 
خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند. اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.

I am thankful for the clothes that a fit a little too snag, because it means I have enough to eat

____________

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.

I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard

____________

 
خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning, because it means I have a home

___________

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن

 
I am thankful for the parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation

____________

 
خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.

I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear

___________

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.

I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear

___________

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.

I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive

____________

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم. اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.

I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of the time

__________

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.

I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for them

سید محمد رضی زاده دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387  نظر بدهید!

بنام او که خالق یاس ونرگس است

ای روح دعا سلام مهدی

1170 بهار وخزان گذشت ونیامدی0سالهاست نگاهم پشت پنجره ای که متعلق به فرداست قاب گردیده وگرد وغبار هجران برآن سایه افکنده0

عمری است که برای آمدنت بی قرارم0 یابن الزهرا،ببین از فراقت سخت بارانیم0 ببین ثانیه ها چگونه از هجر تو بغض کرده وبه هق هق افتاده اند0

آقا جان!حیف نیست ماه شب چهادره پشت ابرهای تیره وپاره پاره پنهان بماند،حیف نیست دیده را شوق وصا ل باشد ولی فروغ دیده نباشد0

بیا وقرار دل بیقرارم شو0 بیا وصداقت آینه را به زلال آبی نگاهت پیوند بزن0 بیا تا سر به دامانت بگذارم وعقده های چندین ساله ام را باز کنم0 تو که معنای سبز لحظه هایی بیا تو که ترنم الطاف حق تعالی بیا0

بیا که از هجرت چون اسپندی بر آتشم0 یوسف فاطمه!کی طنین دلنواز انا بقیه ا000 تو از کعبه مقصود جانها را معطر می نماید0 کی کعبه به خود می بالد وزمین بر قامت دلربایت طواف عشق می گزارد وجان در سعی وصفای نگاه تو محرم می شود ومناسک حج وقربان را بجای می آورد0 برای آمدنت تمام دلهای عشاق دنیا را به ضریح چشمهای قشنگ وعباس گونه ات گره زده ایم ودر مراسم اعتکاف شبهای فراق برای گرفتن حاجتمان دست به دعا برداشته ایم0 آقا جان برای آن لحظه که سبز پوش با پرچم یالثارات الحسین در انتهای افق غباری بپا می شود وتو با ذوالفقار حیدر وسوار بر اسب سفید قصه ها می آیی لحظه ها را بدست باد می سپارم0

بگذار صادقانه بگویم که کهانسالترین آرزوی دلم آرزوی وصال توست!آرزویی که برای بدست آوردنش تمام کلافهای عمرم را به بازار معشوق فروشان برده ام وخودم را در جرگه خریداران یوسف زهرا(س) قرار داده ام0

نازنینم!تو زیبا ترین دلیل برای شبهای قدر وشب زنده داریهای منی تو ضیاعین ودلیل امن یجیب منی 0

آقا جان! می خواهم برایت قصه بگویم 0 قصه سیب وگندم ومردی که سالهاست در میان مردم چشمم ایستاده،قصه خوشه خوشه انتظار وچشمانی که درو میکنند،قصه باران وسطرهایی که دلواپس پونه هاست،قصه اسب وخیال آمدن تو در باران،قصه هایی که مشق هر شب من است0

کاش می شد واژه ها را شست وانتظارراتفسیر کرد ولی افسوس000

میدانی مرز انتظار کجاست!؟آنجا که قطره اشک منتظری سدی از دلواپسی ساخته وقطره قطره انتظار را ذخیره می کند،آنجا که وجودش چون جرعه ای آب از تشنه ای رفع عطش می کند آنگاه که می فرماید اگر شیعیان ما مرا به اندازه قطره ای آب بخواهند هر لحظه ظهور من نزدیکتر می شد0

حس می کنم نزدیکی آنقدر نزدیک که با آمدن یک نسیم تو را احساس کرد وبویید0

خوب می دانم که آخر دل سنگ وطلسم نحس قصه را می شکنی وآنگاه زمان وصل وجان نثاری می رسد0

پس بیا از پس کوچه های انتظار ،بیا که شعرهایم بی قافیه مانده اند،بیا که با آمدنت گم میشود در تبسم تو بغض چندین ساله ام،بیا که غزلهایم مضمون ندارند ومثنوی عشق نا تمام است0

محبوبم!هر روز که میگذردبیشتر از قبل دلم برایت تنگ می شود0 عشق تو سراسر وجودم را فرا گرفته و اگر دلم را بشکافی بر لوح آن نام تو هگ گردیده وکنون ای بهار عشق!می ترسم از خزان عمرترسم از ندیدن است بگو که تا خزان من آیا فرصت بهار دیدن است؟

یابن الزهرا!"لیت شعری أین استقرت بک النوی"0 کاش میدانستم که کجا وکی دلها به ظهور تو آرام خواهند گرفت0

بنفسی أنت!

به جانم سوگند که تا طلوع صبح صادق به انتظارت خواهم ماند ولحظه ها را با تمام سنگینی به دوش می کشم وسکوت ثانیه ها را به ازای فریاد زمان تحمل می کنم فقط برای رسیدن به لحظه با شکوه وصالت

آقا جان!

دروادی انتظار زمان را بنگر که چگونه از هجر تو همچون شمع ذره ذره آب می گردد0 کی می آیی که قطره ها به دریا بپیوندند؟خیبر گشای فاطمه(س) کی می آیی؟

کی می آیی که کران تا بیکران دلم را برایت چراغانی کنم وچشمانم را فرش قدومت نمایم؟

بیا که بهار بی صبرانه مشتاق آمدن توست وقلبم جویبار اشکهایی که هرروز وشب برای فراق تو ریخته می شوند0

یاس سفیدم!بیا که با ظهورت آیه"والنهار اذا تجلی" تأویل گردد0 بیا که چشمه سار وجودم سخت خشکیده وفریاد العطش برآورده،بیا تا از نرگس چشمانت عطری برای سجاده ام بگیرم0بیا ومرا زائر شهر قاصدکها کن،بیا000

دلم برای ورود هر عشقی غیر از عشق تو بن بست است ودیده ام جز برای فراق تو نمی بارد0 بیا که هجر توآیه"ان عذابی لشدید" را تفسیر می نماید0 آقا جان!بحق کوچه وچادر خاکی بیا،بیا که سید علی ماتنهاست وچاهی ندارد که غصه هایش را بااو در میان بگذارد0 بیا ورأس سبز شاپرکهایی باش که در جستجوی قبر یاس سرگردان کوچه های هاشمیند0

ای پیدا ترین پنهان من!

تا تو بیایی مروارید چشمانم رابرای سلامتیت صدقه می دهم وبرای آمدنت روزه سکوت می گیرم وبا جام وصال تو افطار می نمایم0 نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدمها یت نمایم0 پس بیا که نذر خود را ادا کنم0

ای آفتاب عمر!

تا تو بیایی انتظار را قاب میکنم وبر لوح دلم می کوبم0 فریاد را حبس می کنم وبه سکوت اجازه حضور می دهم0 در نبود تو جام تلخ فراق را سر می کشم وسر به دوش هجران می نهم وبرای آمدنت دعا می کنم0 به امید آنروز هزار وصد وهفتادمین شمع را روشن می کنیم ومنتظرت می مانیم0

به خدای کعبه می سپارمت وسبد سبد نرگس ویاس چشم براهی میکنم0

کاش می شد که خدا اجازه ظهورت می داد

کاش می شد

که در این دیار غربت ومیان موج غمها

به سکوت سرد وسنگین رخصت خاتمه می داد

کاش می شد

جمعه ما شاهد ابروی زیبای تو می شد

دیده نا قابل ما فرش کیسوی تو می شد

کاش می شد

انتظار منتظر بپایان رسد

وهوا میزبان یاسها و نسترنها خاک پای مهدی زهرا شود

کاش می شد

تو هم از انتظار خسته شوی و برای فرج دعا کنی..

کاش می شد...

سید محمد رضی زاده

http://www.razizadeh7.tk

سید محمد رضی زاده چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386  نظر بدهید!

دستهای تنهای او

انتظار يعني عشق يعني عاشق،نميدونم هر چي که فکر کنيد انتظار يعني چشمهاي باروني يه مادر لبناني انتظار همون دستهاي خستگي ناپذير جوانان فلسطيني که پنجاه سال به سوي دشمن سنگ پرتاب مي کنند و هيچ گاه خسته نمي شوند انتظار يعني اينکه ايمان داشته باشيم که يک روزي اوني که منتظرش هستيم از راه مي رسد پس اين انتظار خيلي شيرينه .    

 

آقا نگاهت جاي آهو هاست مي دانم
دستان پاکت مثل من تنهاست مي دانم

آقا دلت در هيچ ظرفي جا نمي گيرد
جاي دل تو وسعت درياست مي دانم

آقا اگر تو بر نمي گردي، دليل آن
در چشم هاي پر گناه ماست مي دانم

جاي سر انگشتان پور نورت، در اين ظلمت
مانند رد باد بر شن هاست مي دانم

اي کاش برگردي که بعد از اين همه دوري
يک باره حس بودنت زيباست مي دانم

کي باز مي گردي، برايم بودن با تو
زيبا ترين آرامش دنيا ست مي دانم

تو باز مي گردي. اگر امروز نه ، فردا
از آتشي که در دلم پيداست، مي دانم

سالي گذرد بي تو، مرا روز، بيا
جان سوخت، تو اي شعله جان سوز بيا

لبريز شده کاسه صبرم بي تو
اي از همه غايب اي دل افروز بيا

                

سید محمد رضی زاده چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386  نظر بدهید!

پیر مرد...

چند وقت پیش داشتم از جلوی حرم حضرت معصومه (س) رد می شدم،نسبتا داخل خیابون جلوی حرم شلوغ بود و تو پیاده رو جلوی حرم یه جمعیت زیادی نشسته بودن.

داخل پیاده رو یه پیر مرد دست فروش یه سری از این پوسترای مذهبی و دعا تو دستش بود.

تعداد پوسترا زیاد بود و پیر مرد هم تقریبا آدم پا به سن گذاشته ای بود،همچین که داشت پوسترا رو می برد طرف دیگه پیاده رو یه لحظه دیدم پیر مرد افتاد رو زمین و پوستراش پخش زمین شد،تو همین لحظه خیلی ناراحت شدم و دلم براش سوخت،خواستم خودمو بهش برسونمو کمکش کنم از رو زمین بلند بشه ولی، تا من بخوام برم پیر مرد از رو زمین بلند شد و پوستراشو برداشت و از اون جا دور شد! 

سید محمد رضی زاده چهارشنبه نهم آبان 1386  نظر بدهید!

جانباز

مرگ جانباز ، مرگ فریاد فرو خفته در گلو ست!

از فرزانه ای دل آگاه شنیدم که وقتی دل به درد می آید ، اشک ناخوانده مهمان می شود ، و آنگاه ، لحظه ی بیداری است ، لحظه ی فریاد بی پرواست . اما به باورم این سخن نگنجید که امروز این همه درد است و دریغ از دل بیدار ، و این همه آب شور بر گونه ها روان است و دریغ از تکلم فریاد ، چه رسد بی پروا. تا نگوئید این همه بد گمانی چرا ؟ این قصه میگویم و دریغ از گوش شنوا.
بی گمان این خبر شنیده اید آنکه برای ملتش می مرد ، عاقبت به دست ملت مرد ، خبر ازفوت آن جانبازی میدهم که به جرم پریشانحالی از موج انفجار های خمپاره های مرگبار دشمن ، به زندانش کشاندن تا عاقبت درگوشه ی انبار بیمارستانی در کرج جان دهد که گویی در این دشت لاله زار ، جانبازان را جز این عاقبتی نیست ،که مرگ جانباز مرگ فریاد فرو خفته در گلو ست .اگر باز هم میل پرسش دارید حکایت دیگر دارم که هزاران چشم ، گواه این روایت از جعبه ی جادویی سیمای اسلامی است ، همین دیشب بود که جعبه جادویی سیما ، زندگی رقت انگیز یک جانبازنشسته بر ویلچررا به روایت تصویر کشیده بود ، اگر چه در نگاه آن سرباز بی مدال وطن همه میل زندگی بود که از عمق نگاهش به لنز بی جان دوربین سیما به جان می نشست اما در اطرافش هاله ای از مرگ پاشیده بود که به چشم دل هرخواب زده هم می آمد ............باز هم بگویم ؟
 حکایت از این دست ، بسیار است و مکرر ، کافی است دمی از خود غافل شویم ، تا دل به درد آید و اشک ز چشم فرو آید ، آنگاه تو خود خوانی این حدیث مفصل را و خود دانی علاج حنجره ی بسته از بغض فرو مانده به دل ، که جز فریاد ، درمانی ندارد.
سخن کوتاه اما میل گفتنم هنوز باقی است ، یک حکایت بازاز درد بی درمان بگویم تا نای گفتنم باقی است ؟
یادتان هست وقتی که ساده بودیم وبدنبال گوش شنوا می گشتیم ، یکی آمد و گفت این گوش شنوا ، پیشکش درد بی درمان شما ؟ آنگاه کرور کرور رای ما بود اما دریغ از گوش شنوا؟ .یادتان هست ؟
روایت میکند یک یار مستعقی از سالار اصلاحات ، که بعد از هشت سال از ضجه های بی امان مردم ساده ، در جواب نامه ی پر سوز و گداز مادری دلسوخته از زندانی فرزند، این چنین پاسخی داده :
 
نکته ديگرِ مورد توجه آقاي خاتمي شکل برخورد با اين مسأله است که چرا پس از دستگيري حقوق متهم ادا نمي شود. و با سوز ويژه اي که همواره شاهد بوده ام از سويداي دل خاتمي بلند مي شود نوشته: من آدم بد بيني نيستم ولي هرچه فکر مي کنم چنين فعاليتها و برخوردهاي پياپي و زنجيره اي فقط به زيان اسلام و جمهوري اسلامي و کشور و به نفع کساني است که مي خواهند با نشان دادن چهره خشن، بي منطق و ... جمهوري اسلامي در افکار عمومي به آن ضربه وارد کنند.
از همه سوزناک تر اينکه خاتمي خواسته که آنها فرياد بزنند و تا آنجا که مي توانند جلو اين امور را بگيرند. و باز مثل هميشه: يک وقت مي گويم نکند که سکوت من حضرات را شجاع کرده است، به حکم شرع و وجدان بيايم و صريح و درست مطالب را با مردم در ميان بگذارم، باز هم دلم نمي آيد که تنش ايجاد شود.

به گمانم درپاسخ چنین جوابیه ای باید گفت :
.......و ما در این سیاه منزل ، به هزار وعده مانده ایم و به یک فریب خفته ایم ، اما با این همه :
آخر چو فسانه می شوی ای بخرد
افسانه ی نیک شو نه افسانه ی بد

سید محمد رضی زاده سه شنبه ششم شهریور 1386  نظر بدهید!

کربلا رفتن خون می خواهد!

همه کنار نشسته اند می گویند :

چرا این وضع است ؟  چرا اوضاع هر روز بد تر می شه ؟ فساد بیشتر شده ؟ و ....

از حاج همت پرسیدم . جمله زیبایی گفت :

کربلا رفتن خون می خواهد !

خوب راست می گه . هر چیزی بهایی داره . خوب شدن و خوب ماندن هم بها می خواهد .

همه کنار نشسته ایم که بله  < روزی خواهد آمد . با کوله باری از عدالت > او خواهد جنگید و ما را از زیر بار ظلم و ستم رها خواهد کرد . و این طرز فکر دقیقا همون چیزی هست که تمامی کمپانی هایی که توسط آمریکا و اسرائیل اداره می شوند دارند توسط فیلم ها و بقیه محصولاتشون به ما القا می کنند ولی اگر کسی کمی به جمله حاجی همت فکر کنه که < کربلا رفتن خون می خواهد > دیگه کسی منتظر ظهور نمی ماند بلکه سعی در تعجیل ظهور می کند و از جان و مال خود مایه می گذاره .

سید محمد رضی زاده سه شنبه ششم شهریور 1386  نظر بدهید!

.::جانم فدایت::.

ای جانباز عزیز قدرت را می دانم.... تو یک عمر عذاب رو تحمل کردی،

 تا من یک عمر آسوده بمانم....

                              ای من فدایت....!

سید محمد رضی زاده سه شنبه ششم شهریور 1386  نظر بدهید!

-:-دروغ می گوییم-:-


فريب ما مخور آقا دروغ مي گوييم
به جان حضرت زهرا دروغ مي گوييم

چه ناله اي چه فراقي چه درد هجراني
نيا نيا گل طاها دروغ مي گوييم

تمام چشم براهي و انتظار و فراق
و ندبه هاي فرج را دروغ مي گوييم

دلي که مامن دنياست جاي مولا نيست
اسير شهوت دنيا دروغ مي گوييم

زبان سخن ز تو گويد ولي براي مقام
به پيش چشم خدا هم دروغ مي گوييم

کدام ناله غربت کدام درد فراق
قسم به ام ابيها دروغ مي گوييم

خلاصه اي گل نرگس کسي به فکر تو نيست
و ما به وسعت دريا دروغ مي گوييم

سید محمد رضی زاده سه شنبه ششم شهریور 1386  نظر بدهید!

خريدار گل نرگس...

   

بهار آرام مى‏آيد به ديدار گل نرگس نسيم فتح و پيروزى ز گلزار گل نرگس صبا بر صحن باغستان سرود مهر مى‏خواند گلاب از عرش مى‏ريزد به دربار گل نرگس گل ناهيد مى‏سوزد زهجران دل عاشق ستاره کام مى‏گيرد ز ديدار گل نرگس رواق ابروى احمد، فروغ ديده آدم توان نور خورشيدى ز رخسار گل نرگس قرار زورق نوح، و حجاب نيل موسايى عروج قامت عيسى ز انوار گل نرگس بهاران،

مژده ميلاد مهدى را بيان دارد تمام قدسيان ديگر پرستار گل نرگس گل نرگس ز چشم عاشقان پنهان نمى‏ماند خوشا چشمى که مى‏ماند وفادار گل نرگس خوشا چشمى که مى‏گريد به شوق ديدن رويش خوشا قلبى که مى‏باشد گرفتار گل نرگس بگو اى جلوه سينا بگو اى عروة‏الوثقى جهان آرام مى‏گيرد ز گفتار گل نرگس بگو اى زاده زهرا، بگو اى صاحب دلها بگو اى آخرين معصوم و مهيار گل نرگس منم فرزند مکه، جان احمد، وارث حيدر يدالله فوق ايديهم بود يار گل نرگس

منم مصلح، منم منجى، منم هادى، منم مهدى منم غمخوار محرومان و دلدار گل نرگس گل سوسن، گل مريم، گل اختر، گل لاله گل اميد مى‏رويد ز گلزار گل نرگس گل ديگر نمى‏خواهم بجز باغ گل زهرا دل مشتاق آشفته خريدار گل نرگس ...

 

سید محمد رضی زاده سه شنبه ششم شهریور 1386  نظر بدهید!

سهراب مثل هیچکس نبود...

Sohrab - Year : 1324Sohrab - Year : 1325 (Kashan)Sohrab - Ghamsar , Kashan , IranSohrab - KashanSohrab

SohrabSohrab - Ghamsar , KashanSohrabSohrabSohrab

SohrabSohrabSohrabSohrabSohrab

SohrabSohrabSohrabSohrabSohrab

SohrabSohrabSohrabSohrabSohrab

SohrabSohrabSohrabSohrabSohrab

SohrabSohrabSohrabSohrabSohrab

SohrabSohrabSohrabSohrabSohrab

SohrabSohrabSohrabSohrabSohrab

SohrabSohrabSohrabSohrabSohrab

SohrabSohrabSohrab 

 سهراب کسی که برای من مثل هیچکس نیست...

او که در شعر هایش چیز هایی دید که دیگران ندیده بودند، حرفهایی زد که دیگران نشنیده بودند..

او که از وقتی شناختمش قسمت زیادی از دنیای کوچک من را فرا گرفت..

او که از وقتی آثارش را خواندم، شعر هایم رنگ دیگری گرفت

به تو مدیونم...

دلم برایش تنگ شده،کاش کمی زود تر به دنیا می آمدم تا میتوانستم ببینمش..

کاش آن موقع بودم تا میفهمیدمش،

کاش، کاش ،کاش....

کاش؟!

چقدر در دنیای کوچک من کاش وجود دارد...

کاش سهراب نمیرفت به این زودی ها                     دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

سید محمد رضی زاده دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386  نظر بدهید!

چشمهایت را باز کن!

شما درباره مرگ و لحظه‌ي جان دادن و... چه مي دانيد؟


 - آيا تا کنون به لحظه اي که عزائيل به سراغتان مي آيد، انديشيده ايد؟

- آيا تا بحال بالاي سر کسي که در حال جان دادن است، بوده‌ايد؟

- اصلا فکر مي‌کنيد عزرائيل چه جور موجودي است؟


نه! کامتان تلخ نشود؛ لطفا
Back نزنيد؛ در اين چند خط نه مطلب ترسناک هست و نه حرفهاي دوست نداشتني و اعصاب خورد کن.


به سوالهاي بالا فکر کرديد؟ حالا مي خواهم تمام تصورهاي شما را نسبت به مردن؛ عزرائيل و آن دمِ آخر عوض کنم...


بزرگي مي فرمودند من اصلا از مرگ نمي ترسم چون مرگ، رفتن از اين اتاق به اتاق کناري است.

مي دانيد که عزرائيل هم يک فرشته است، ولي اشتباه نکنيد چه کسي گفته او فرشته‌ي عذاب است؟! نه! اصلا! حضرت عزرائيل فرشته و بنده‌اي از بندگان خداست که هر وقت خداوند دستور فرمايد دست من و شما را مي گيرد و از اين اتاق به اتاق بغلي مي برد، البته دست روحمان را.


آيا تا کنون به لحظه اي که عزائيل به سراغتان مي آيد انديشيده ايد؟


اصلا فکر مي کنيد عزرائيل چه جور موجودي است؟


اما حالا با اين حرفها نبايد از اين سوي بام افتاد که خوب! پس بي خيال، مرگ هم که چيزي نبوده و... نه! بايد به عرضتان برسانم که آن «اتاق بغلي» را خودتان بايد بسازيد البته نه فکر کنيد تنهاي نتها نه! هستند کساني که کمکتان کنند فقط شما بخواهيد که آبادش کنيد، آنوقت زمين و زمان و... به خدمتتان خواهند آمد.

      

سید محمد رضی زاده دوشنبه یازدهم تیر 1386  نظر بدهید!

باز هم بالا خدا را نیز پیدا کن...

باعرض ادب و احترام

 اين روزگار براي ما روزگار غريبيه. يعني چي؟ الان ميگم. شايد حرف دل شما هم باشه...

هر سايت يا وبلاگي رو که مي بيني، يه سر نخي از غير انسانيت داره. عکسهاي جديد از زهره، عکسهاي خفن، عکس    دخترهاي ايروني، عکس دوربين مخفي، عکس فلان، عکس کوفت، عکس درد، عکس زهرمار، رپ تهران، رپ شيراز، رپ مشهد، رپ تبريز، تنهاترين پسر دنيا، تنهاترين دختر دنيا، پسرک سياه، دخترک بد، مامان بي تربيت، عکس و جوک و اس ام اس و کثافت، بچه هاي باحال، جايي براي دخترا و پسرا... ولي خيلي کم پيدا ميشه يه وبلاگي که نوشته باشه خدايا دوست دارم، فلان امام، فلان معصوم، فلان اهل بيت، دوست دارم... چرا؟ مگه ما کي هستيم؟  استغفرالله، ائمه رو زير سوال مي بريم، دين و مذهب رو قبول نداريم، قرآن که همه ش دروغه، خدا هم که نيست... اين شد زندگي؟

من بعضي وقتا به قصد وارد اين جور وبلاگها ميشم و اين يه پاراگراف رو مي نويسم:

 وقتي نوزادي به دنيا مياد توي گوشش اذان ميگن و وقتي انساني از دنيا ميره براش نماز مي خونن. زندگي همينه... فرصت کوتاهي بين اذان تا نماز! ما کجاي کاريم؟ ما داريم چيکار ميکنيم؟ کدوم سمت ميريم.

خداوندا! نان تو ميخورم و فرمان از شيطان ميبرم. مرا ببخش!

سید محمد رضی زاده دوشنبه یازدهم تیر 1386  نظر بدهید!

بساط شیطان

دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود،فریب می فروخت.مردم دورش جمع شده بودند،هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.

توی بساطش همه چیز بود:غرور،حرص،دروغ و خیانت،جاه طلبی،.......... .هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد.

بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی ها پاره ای از روحشان را.بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی ها آزادگی شان را.شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد.

حالم را بهم می زد.دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.انگار ذهنم را خواند.موذیانه خندید و گفت:من کاری با کسی ندارم،فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم.نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد.

می بینی!

آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.جوابش را ندادم.آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت:البته تو با این ها فرق می کنی.تو زیرکی و مومن.زیرکی و ایمان،آدم را نجات می دهد.این ها ساده اند و گرسنه.به جای هر چیزی فریب می خورند.

از شیطان بدم می آمد اما حرف هایش شیرین بود.گذاشتم که حرف بزندو او هی گفت و گفت و گفت...ساعت ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود.دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.

با خود گفتم:بگذار یک بار هم شده کسی چیزی ار شیطان بدزدد.بگذار یک بار هم او فریب بخورد.به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم اما توی آن چیزی جز غرور نبود.جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اطاق ریخت.فریب خورده بود،فریب...

دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود!فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.تمام راه را دویدم.تمام راه لعنتش کردم.تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه نامردش را بگیرم.عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم اما شیطان نبود.آن وقت نسشتم و های های گریه کردم.

اشک هایم که تمام شد بلند شدم.بلند شدم که بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم،صدای قلبم را.و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم،به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.

سید محمد رضی زاده دوشنبه یازدهم تیر 1386  نظر بدهید!

مرا ببخش...

بازهم آمده ام ...باز هم آمده ام با دستانی که رو به سوی خداست و قلبی که لبریز شوق دیدار تو و خداست و چشمانی که از ندیدنت غرق اشک و لبانی که یک دم از خواندن نامت باز نمی ایستند و با سینه ای دلتنگ از غم دوری توست....

آری باز آمده ام ؛ گر چه می دانم ...خود می دانم که از بی آبرویی نزدت باز هم نباید دل به پاسخی از سویت بندم لیک مولا نمی توانم ، هر گز نمی توانم از دستان پر مهرت چشم بپوشم .هر دم در این امیدم که مرا با رحمت بی انتهایت بخشایی و دلم را تنها مگذاری و پاسخش را دهی ...

دیگر هیچ ندارم ، هیچ .جز همین قلبی که از عشق تو می سوزد مولایم آن نیز تقدیم تو باد . همان بِه که بمیرم ولی بی تو بودن را نه....تحمل این درد بر من بسیار سنگین است، زجری که تا آخر عمر از یاد نخواهم برد همین است .که من حاضر باشم جانم را فدایت سازم لیکن نپذیری آن را مولایم...نپذیری قلبی را که لبریز عشقت و سوزان از غم ندیدنت است.نپذیری پستی چو مرا که هر لحظه در امید آن روزم که تو بیایی و نجاتم دهی از این تنهایی جان گداز ...

مولایم ، اگر قرار است این بی تو بودن و انتظار را تحمل کنم صحبتی نیست اما نکند در وقت ظهورت نیز از روسیاهی نزدت مرا به جمع یارانت راهم ندهی ...نکند آنجا نیز مجبور باشم بی تو بودن را تحمل کنم ...نه....دیگر آنجا مرا تابی نیست ....مرا ببخشای مولایم

سید محمد رضی زاده سه شنبه پنجم تیر 1386  نظر بدهید!

دل ،شکسته ام بی تو از این جمعه های تکراری...

 با دلی شکسته اما امید به دیدار یار بسته...

دعایم کن مولا گرچه من لایق هیچ چیز نیستم

   

در بیکران جاده ی   تنهایی و در انتظاری طولانی پیش می روم...

با دلی شکسته و قلبی ویران اما امید به دیدار یار بسته...

پیش می روم...گرچه خسته ام و بسیار دلشکسته...لیک انتظاری که در پی اش تو باشی را با جان و دل می طلبم...

می طلبم روزی را که اولین طلوعش تو باشی و پایان انتظارم...

می طلبم آن جمعه را که ذکر «أنا المهدی»تو عالم را فراگیرد و دیگر هیچ نباشد جز عدل و خوبی تو...

جز سایه ی مهرتو بر سر بی پناهان ...

جز دست نوازشت بر دلهای شکسته ی منتظران...

می طلبم تو را ...ای تنها امید دل من...

بیا مولا...

دل ،شکسته ام بی تو از این جمعه های تکراری...از ناله های بی قراری...از اشک و گریه و زاری....

بیا مولایم....

بیا دیگر ...مگذار این جمعه هم بی ظهور تو در خود بسوزم...

    

سید محمد رضی زاده سه شنبه پنجم تیر 1386  نظر بدهید!

نمی دانم دیگر از چه و از کجا بگویم...

دلتنگی ای دیرینه امّا گرچه تکراری سوزناک و دلگیر ، سراسر وجودم را فراگرفته...

توان سخن گفتن ندارم

دلم تنگ است،

 اگر تا کنون با گریه و ناله و ...خاموش می شد این عطش عشق و برای لحظه ای وجودم را به آرامش فرا می خواند ؛ دیگر حتی با خون گریه کردن نیز آرام نخواهم شد...

اما نوشتن اینها چه فایده ای دارد

تو که خود می بینی

تو که خود می بینی از سوز عشقت چه می کشم

تو که خود می بینی مرگ را هر لحظه پیش چشم خود نظاره گرم

از مرگم هراسی نیست ؛

سخت این است که عاشقی حاضر باشد جان دهد برای تو ...

اما قابلش ندانی

فریاد از این دلتنگی و بی تابی دل...فریاد

دیگر باید دیوانگیم به کجا راه یابد تا شاهد آن لحظه باشم؟

از سختی و زجر و ناله و زاری و... شکوه ای ندارم ؛ سالهاست که خو کرده ام با اینها؛

سخت این است که پاسخ دهی و من لایق شنیدن پاسخت نباشم ...

مولای من...

جانم فدایت ؛

عصر جمعه است، دلم گرفته بدتر از هر لحظه ی دیگر

نمی دانم دیگر از چه و از کجا بگویم...

بهتر است چون همیشه سکوت را پیشه سازم...

چرا که در این دنیا حتی با فریاد زدن هم کسی درنخواهد یافت عاشق دیوانه ای چون مرا...

می سپارمت به او ؛ و دل و جان خود را به دست تو و عشقت ...

سید محمد رضی زاده سه شنبه پنجم تیر 1386  نظر بدهید!

زخم نامه

ميگويند شجاعت شرمنده شمايل شما بوده مروّت درمانده مردانگي هاتان و خوبي ها يي كه تا به حال فهميده ام وامدار خوبي هايتان .

كجا رفته ايد خوبان خدا دوست كجا رفته ايد؟

غريبان شهر ميگويند روزها و شب ها فرازها را صابر بوده ايد و نشيب ها شاكر.

ميگويند زمزمه دعايتان با نغمه دعا و توسل آميخته بوده و سنگرهاتان پر بود از بوي باران بوي سبزه، آري من آشناي غزلهاي خاطرات شمايم ،گاهي در دلم سوگواره بر پا مي شود و آهسته و بي صدا ساقه زرد غم و اندوه در دلم ريشه مي كند و به ياد شما آواي غريبي سر مي دهم و در اين روزگار غريب به غربت و تنهايي خود ميگريم و به ياد شما دوباره جان ميگيرم بگذار حرفهايم در دل بماند و عقده هاي غريبانه خود را در دل نگه دارم و زخم نامه غربت و تنهايي ام را برايت شرح دهم و و يادت را در دل زنده نگه دارم و تصويرت را در خاطره ايام زنده و جاري نگه دارم ...

 

 

سید محمد رضی زاده سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386  نظر بدهید!

"علــــی مع الحـــق الحــــق مع علــــی"

شهادت مولای متقیان حضرت امام علی (ع) رویدادی ویژه در میان مناسبت های مذهبی ما شیعیان است. علی (ع) بزرگی است که به جمع اضداد می شناسندش.

هم جاذبه دارد و هم دافعه، هم امام مهربانی است هم مرد جهاد، هم عارف است هم سیاستمدار، هم حاکم جامعه اسلامی است هم با دل چاه مدینه همراز.

براستی کیست این انسان کاملی که بر دوستدارانش حتی بیم افراط و غلو می رود و مهرش بر دل ها در شرق و غرب عالم در میان مسلمان و مسیحی و شرقی و غربی اینچنین طوفان به پا می کند؟

سالروز شهادت حضرت علی (ع)  به تمامی شیعیان آن حضرت تسلیت عرض میکنم.

 

سید محمد رضی زاده پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385  نظر بدهید!

نترس با مشکلات مبارزه کن!

روزی سوراخ کوچکی دریک پیله ظاهر شد.

شخصی نشست وساعت ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.

آنگاه تقلای پروانه متوقف شد وبه نظر رسید که خسته شده،ودیگر

 نمیتواند  به تلاشش ادامه دهد. 

آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند وبا برش قیچی سوراخ پیله راگشاد کرد.

پروانه به راحتی از پیله خارج شد، اما جثه اش ضعیف وبال هایش چروکیده بودند.آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد.

او انتظار داشت پر پروانه گسترده ومحکم شود واز جثه ی او محافظت کند.

   اما چنین نشد!

در واقع پروانه ناچارشد همه ی عمر را روی زمین بخزد  وهرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند.

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله وتقلا برای خارج شدن ازسوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود،تا بوسیله ی آن مایعی از بدنش ترشح شود وپس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.

اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم،

 فلج می شدیم ،وبه اندازه ی کافی قوی نمی شدیم وهرگز نمی توانستیم پرواز کنیم.

من نیرو خواستم وخداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد،تا قوی شوم.

من دانش خواستم وخداوند مسائلی برای حل کردن به من داد.

من سعادت وترقیّ خواستم وخداوند بهمن قدرت تفکر وزور بازو داد تا کار کنم.

من شهامت خواستم وخداوندموانعی برسر راهم قرار داد تا آنها را  از میان بردارم.

من انگیزه خواستم وخداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.

من محبت خواستم وخداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم.

 «من به آنچه می خواستم نرسیدم

امّا آنچه نیازداشتم،به من داده شد...»

 نترس با مشکلات مبارزه کن

 و بدان که می توانی بر آنها غلبه کنی.

سید محمد رضی زاده پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385  نظر بدهید!

تو را غایب نامیده‌اند!

                                                                     

اللهم عجل لوليك الفرج

تو را غایب نامیده‌اند، چون «ظاهر» نیستی، نه اینكه «حاضر» نباشی.

«غیبت» به معنای «حاضرنبودن»، تهمت ناروائی است كه به تو زده‌اند و آنان كه بر این پندارند، فرق میان «ظهور» و «حضور» را نمی‌دانند، آمدنت كه در انتظار آنیم به معنای «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت كه هر صبح و شام  تو را می‌خوانند، ظهورت را از خدا می‌طلبند نه حضورت را. وقتی ظاهر می‌شوی، همه انگشت حیرت به دندان می‌گزند با تعجب می‌گویند كه تو را پیش از این هم دیده‌اند.

و راست می‌گویند، چرا كه تو در میان مائی، زیرا امام مائی.

جمعه كه از راه می‌رسد، صاحبدلان «دل» از دست می‌دهند و قرار از كف می‌نهند و قافله دل‌های بی‌قرار روی به ‌قبله می‌كنند و آمدنت را به انتظار می‌نشینند...

و اینك ای قبله هر قافله و ای «شبروان را مشعله»، در آستانه آدینه‌ای دیگر با دلدادگان دیگری از خیل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه می‌كنیم.         

كاش عمر انتظار به پایان رسد و جوانه های ظهور سر از خاك در آورند.

مهدی جان

لاله های واژگون باغ انتظار، دیگر دارند خشك می‌شوند.

و

طلوع و غروب لحظه‌هایم مرا یاد آن لحظاتی می‌اندازد كه تو خواهی آمد و جهان

 را از جور و ستم پاك خواهی كرد.

سید محمد رضی زاده دوشنبه یازدهم دی 1385  نظر بدهید!

مجموعه خط معلا استاد حمید عجمی

عکس های بسیار زیبا از آثار حمید عجمی خطاط خوش ذوق کشور، که من به شخصه علاقه ی شدیدی به خط معلا و خود ایشون دارم،

به همین خاطر گشتم تا مجموعه آثارشو پیدا کردم و تو سایت قرار دادم

امیدوارم خوشتون بیاد.

 

< 1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  12  13  14  15  16  17  18  19 > Next 

سید محمد رضی زاده یکشنبه دوازدهم آذر 1385  نظر بدهید!

مولای من

 

          اللهم عجل لوليك الفرج

دلم هزاران بار دلتنگ توست...دوست دارم همین لحظه با صدای بلند فریاد برآورم تا شاید اندکی آرام گیرم....افسوس .....

افسوس که در این دنیای بزرگ ، تنها چیزهایی که به درد و دلم گوش می سپارند قلم و کاغذ است و آسمان....

 

افسوس که در این دنیا هیچ کس صدایم را نمی شنود ، چه رسد به فریاد های دلتنگی ام...

 

کاش چاره ای می یافتم برای تسکین این درد...دیگر خسته شده ام....

 

از اینکه همه را ببینم ولی روی ماه تو را که سالهاست در انتظارت نشسته ام نبینم....

 

از اینکه هر صدایی را بشنوم ولی صدای تو را که عمری است در انتظار شنیدنش نشسته ام نشنوم...

 

از اینکه در دلم غوغایی و آشوبی برپا باشد و مجبور باشم خود را آرام نشان دهم....

 

از اینکه حتی یک نفر پیدا نشود تا گوش سپارد به حرف های دلم...

 

از اینکه بنالم و بگریم و بسوزم در خود ولی هیچ کس درنیابد مرا...

 

از اینکه این دنیا و این جهان مجبور باشد پستی چون مرا در خود جای دهد....

 

نه ....دیگر نمی خواهم....مولا هیچ نمی خواهم ....من فقط ظهور تو را می خواهم....

 

دیگر بس است ....بس است انتظار و دلتنگی و سوختن از درون ولی سکوت کردن....

 

دیگر بس است ناله های عاشقی که با هر صدایی و نوایی برمی خیزد شاید تو آمده باشی....

 

شاید انتظارش پایان یافته باشد...شاید دل تنگش لحظه ای آرامشی یابد....

 

شاید بی کسی اش تمام شود...

 

شاید آن کسی که به درد دلش گوش دهد آمده باشد....

 

افسوس که من بی لیاقت ترین و پست ترینم در این دنیا ....

 

همان بهتر که بمیرم تا این دنیا و مردم این دنیا هم مجبور نباشند بودن کسی چون مرا تحمل کنند....

 

مولا جانم دعا کن .....دعا کن یا بمیرم دیگر یا تو را ببینم........

                                                                     

سید محمد رضی زاده دوشنبه پنجم تیر 1385  نظر بدهید!

غم هجرانت

باز هم صادقانه و با دلی لبریز از عشقت تو را می خوانم مولایم و صدایت می زنم از عمق وجودم و دل بی تابم را به دستت می سپارم که جز با تو آرام نمی گیرد .

مولایم انتظارت شیرین و زیباست چرا که در پی اش تویی تو...

لیکن غم هجرانت مرا دیوانه کرده و ندیدنت ....

ندیدن تو که سالهاست جانی برایم باقی نگذاشته ..

.در پی پایان این انتظارم مولا ....

تا ابد و تا آن هنگام که آخرین نفسم نیز قربانی دیدنت شود..

تو را می طلبم تو را.... 

سید محمد رضی زاده جمعه پنجم خرداد 1385  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی
مي دانم با مني..
چقدر شاعرانه دوستت دارم...
ببخش..
می دانم که می شنوی ام!
دانشجو روزت مبارک؟
بهانه..
بیا..
« ، »
خدا وجود ندارد..!
اعتماد...
درباره وب
برگ در انتهای زوال می افتد،
میوه در ابتدای کمال
بنگر چگونه می افتی...
-----------------------------------------
به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم .
به سایت شخصی
سید محمّد رضی زاده
دانشجوی رشته مدیریت و برنامه ریزی آموزشی،
متولد شهر زیبای هشتپر تالش خوش آمدید.
اميدوارم در انتقال اندیشه هایم موفق باشم و همچنین آرزومندم لحظات خوشی را در این سایت سپري كنيد.
براي آگاهي از امكانات اين سایت خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين سایت را مشاهده نماييد.
شماره تماس:
09117046698
ایمیل:
smr_razizadeh@yahoo.com

لینک دوستان

پیام های شما


بخش ویژه


وبسایت های بروز شده
ليست وبلاگهای به روز شده

صفحه اصلي  |  آرشیو |  لینکستان  |  تماس با ما

 Design By setareh.net & Publish By سید محمّد رضی زاده

قالب وبلاگ

Free Template Blog

بهترين فيلم هاي 2009

فيلم چاك و لري (طنز)